دهه محرم در شعر آئینی-۳؛ یک روز بودم یاس باغ آرزویت، حالا بیا با خود ببر نیلوفرت را

صدای شیعه: شب و روز سوم ماه محرم الحرام، به یاد دختر سه ساله امام حسین(ع) نامگذاری شده است؛ کودکی که بر اساس نقل مستند، «فاطمه» نام داشت و البته بیشتر نام ایشان را «رقیه» می دانند که در هنگام بازگشت کاروان اسرای کربلا به شهادت رسید و در شام(سوریه فعلی) دفن شد.

بارگاه این نوگل امام حسین(ع) از دیرباز، زیارتگاه عاشقان ثارالله بوده است و البته هم اکنون هم به عنوان پایگاهی برای رزمندگان مقاومت اسلامی شناخته می‌شود تا با توسل به این نازدانه حسینی، در دفاع از حرم اهل بیت(ع) کوشا باشند.

و اما باید گفت که حضرت رقیه(س) از جمله شخصیت‌هایی در تاریخ قیام جاودانه امام حسین(ع) است که بیشترین توجه به سوی آنان معطوف شده‌است و شاعران و مداحان آئینی، سروده های متعددی درباره مظلومیت این بانوی باکرامت دارند.

یکی از این شاعران، اسماعیل امینی است که در شعری زیبا، «بازگشت پدرها به خانه در غروب هر روز و آغوش گشودن برای کودکان» را با «نیامدن امام حسین (ع) در غروب غمبار ویرانه شام» چنین به تصویر کشیده است:

از راه می‌رسند پدرها، غروب‌ها
دنیای خانه، روشن و زیبا، غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه ‌ها
آغوش می‌شوند سراپا غروب‌ها

از راه می رسند و به آغوش می‌کشند
با اشتیاق کودک خود غروب‌ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌هاست
زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

در چشم‌های منتظران گرگ و میش عصر
محو است در شکوه تماشا غروب‌ها

در چشم‌های دخترکان شوق دیگری ‌ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال همان شوق شعله ور
در چشم‌های منتظر ما غروب‌ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

اینجا پدر! خرابه‌ شام است، کوفه نیست
اینجا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخمها زده‌ ست
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

بابا بیا که بغض مرا، وا نکرده است
نه زخم تازیانه، نه حتی غروب‌ها

دست تو را بهانه گرفته ‌ست بغض من
بابا ز راه می‌رسد آیا غروب‌ها؟

دست تو را بهانه گرفته که بشکفد
بغضم میان دست تو تنها غروب‌ها

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه ‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده‌ها بیایی … اما غروب‌ها

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه ‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد و بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می‌چکد
از مشک پاره‌پاره‌ سقا غروب‌ها

شعر دیگر در این مناسبت سوزناک، شعری از پانته آ صفایی است از زبان حضرت رقیه (س):

هم بازیانم نیستند، امشب کنار بسترم
قاسم، عمو عبّاس، عبدالله، داداش اکبرم

یادت می آید من چقدر آسوده می خوابیدم آن
شبها که می خندید در گهواره خود اصغرم؟

امشب ولی بدخوابم و هی خواب می بینم چهل
اسب بزرگ سرخ مو رد می شوند از پیکرم

بر گونه ام جای چهار انگشت می سوزد عمو
زخم است، تاول تاول است، انگشتهای لاغرم

بابا! برای من نخر آن گوشوار نقره را
حالا که هی خون می چکد از گوشهای خواهرم

بابا لبش را بسته و دیگر نمی بوسد مرا
دیگر نمی گوید به من «شیرین زبانم، دخترم»

من دختر خوبی شدم آرام می خوابم فقط
امشب نمی دانم چرا هی درد می گیرد سرم

و اما شعر احسان محسنی فر نیز چنین است:

به خواب دیده‌ام امشب قرار می‌آید
خزان عمر مرا هم بهار می‌آید

شنیده‌ام به تلافیِ بوسه‌ گودال
برای دلخوشی‌ام بیقرار می‌آید 

بیا بساط پذیرایی ‌ام همه جور است
همیشه شَه به سراغ ندار می‌آید 

اگرچه یک‌یک انگشتها ز کار افتاد
برای شانه ‌زدن که به کار می‌آید 

چنان ز ترس زمین خورده‌ام که در گوشم
هنوز نعره‌ آن نیزه‌دار می‌آید 

ز تازیانه لباسم چه راه ‌راه شده
چقدر بر تن من لاله زار می‌آید 

چه حرف‌ها که در اینجا به دخترت نزدند
صدای بی‌کسی از این دیار می‌آید 

سرت به نیزه که چرخید؛ قلب من هم ریخت
دوباره دور تو چندین سوار می‌آید 

لبم ز چوب ستم‌پیشه سخت‌تر نبُوَد
بیا که با تو لب من کنار می‌آید.

یوسف رحیمی شاعر دیگری است که از زبان حضرت رقیه (س)، از پدر می خواهد تا “باغ یاس دیروز” و “گل نیلوفر امروز” خود را با خویش ببرد: 

بر نیزه ها از دور می دیدم سرت را
بابا تو هم دیدی دو چشم دخترت را؟

چشمانم از داغ تو شد باغ شقایق
در خون رها وقتی که دیدم پیکرت را

ای کاش جای آن همه شمشیر و نیزه
یک بار می شد من ببوسم حنجرت را

بابا تو که گفتی به ما از گوشواره
همراه خود بردی چرا انگشترت را؟

با ضرب سیلی تا که افتادم ز ناقه
دیدم کبودی های چشم مادرت را

یک روز بودم یاس باغ آرزویت
حالا بیا با خود ببر نیلوفرت را

و اینک بخشی از شعر عارفه دهقانی درباره عاشقانه های حضرت رقیه (س) با امام حسین (ع):

شبیهِ هر چه که عاشق، سَرَت جدا شده است
تمامِ هستیِ پهناورت جدا شده است

غزل چگونه بگویم ز قطعه های تنت؟ 
که بیت بیتِ تو از پیکرت جدا شده است

چه سرگذشتِ غریبی گذشت از سَرِ تو
چگونه تاخت که سر تا سرت جدا شده است؟

کبوتران حرم، بال و پر نمی خواهند
که از حریمِ تو بال و پرت جدا شده است

فدای قامت انگشتِ تو که رفت از دست
به این بهانه که انگشترت جدا شده است

طلوع کرده سَرَت … کاروان به دنبالش
میانِ راه ولی دخترت جدا شده است

که نیست در تنِ او جان، که بی امان بدَوَد
چگونه از پیِ این سَر، دوان دوان بدود؟

نشسته داغِ تو بر قلبِ پاره پاره او
شده کبود در این آسمان ستاره او

نشسته بود که ناگه کسی رسید از راه
که تازیانه به دستش گرفته و ناگاه

به ضرب می زند آن را به پهلویش که بیا
کشیده است کماندار، گیسویش که بیا

دوباره خاطره کوچه تازه شد در دشت
خمیده قامت و بی جان به کاروان برگشت

رسیده اند به شام و خرابه منزلشان
سَری به دامن و سِرّی نهفته در دلشان

وصالِ دختر و بابا رسیده است امشب
به غیرِ اشک، چه کَس حل نموده مشکلشان؟

«هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست»
در این سکوت که پیچید دورِ محملشان

وزیده است صدایی … شبیهِ لالایی ست
بغل گرفته پدر را! عجیب بابایی ست

به روی پای کبودش، نشسته خوابیده
شبیهِ مادرِ پهلو شکسته خوابیده

خرابه ساکت و آرام، اشک می ریزد
شکسته بغض و سرانجام اشک می ریزد

رسیده است سحرگاه شستنِ بدنش
رسیده است سحر … یا شبِ کبودِ تنش؟

خمیده تر شده زینب در این سحر انگار
خرابه از غمِ او شد خرابتر انگار.

و این نیز روضه‌ای منظوم از قاسم صرافان:

 سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد
حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد

 حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی
در هاله ‌ای از گیسویی خاکستری باشد

دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید
موهای شانه کرده ‌اش در معجری باشد

ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی … 
یا لااقل پیراهن سالم‌ تری باشد

سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت
پیش عموی تشنه‌ آب آوری باشد

با آن ‌همه چشم انتظاری باورش سخت است
سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد

شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه
اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد

اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد
دور و برِ گمگشته ی‌ بی‌یاوری باشد

خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد، 
چشمش به دنبال علی اصغری باشد

وای از دل زینب که باید روز و شب انگار
در پیش چشمش روضه ‌های مادری باشد

وای از دل زینب که باید روضه ‌اش امشب
بابا! مرا این بار با خود می‌بری؟ باشد

بابا! مرا با خود ببر، می‌ترسم آن بدمست
در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد

باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم
در راه خار و سنگهای بدتری باشد

باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه
شاید برای او این شب راحت تری باشد؟

و اما قاسم نعمتی هم در شعر خود، حضرت رقیه(س) را «دستگیر عالم» می خواند:

دستگیر عالمم اما دو دستم بر سر است
من چهل منزل رخم نیلی و چشمانم تر است

گر به من گویند بابا را نخوان، سیلی نخور
صورتم سازم سپر گویم که بابا بهتر است

شام را ویران کنم ور نه رقیه نیستم
ذکر صبح و شام اینان سب جدّم حیدر است

غائبین کوچه بر من عقده خالی می کنند
هرکه دیدم گفت رویت مثل روی مادر است

می شود فهمید از این حمله ی مرکب سوار
آمده گیسو کشد کی در شکار معجر است

یک نسیم از این همه طوفان که من دیدم اگر
در گلستانی فتد بر یک اشاره پرپر است

قد و بالای سه ساله دختری زانو بغل
از کف یک چکمه زجر حرامی کمتر است

گر زمینگیرم، به عمه اقتدا خواهم نمود
چاره ی دردم فقط یک بوسه ای از حنجر است

وجه تشبیه سر من با سر تو این بود
هر دو صورت سوخته، گیسو پر از خاکستر است

و اینک پذیرایی حضرت رقیه(ع) از سر مطهر اباعبدالله(ع) که در شعر رضا دین پرور متجلی است:

خوابش نمی‌گرفت خودش را به خواب زد
دیگر توان نداشت بسوزد به آب زد

بغضی شد و شکست ز رویای صادقش
بر عکسهای خواب خوشش چند قاب زد

پلکش پرید، خواب خوشش نیمه کاره ماند
پاشد ز جا و بر گل روی خود آب زد

زحمت چقدر داد به خود تا که پا شود
خود را چقدر کشت که بر آب و تاب زد

یک حلقه از دو دست ورم کرده اش که ساخت
یاقوت سرخ دیدنی اش را رکاب زد

پیش غریب، غربت خود را بساط کرد
دور بساط درد دلش یک طناب زد

با موی خود برای پدر ترمه پهن کرد
بر زخمهای او ز سرشکش گلاب زد

غم‌های پابرهنگی‌اش را نوشته کرد
با نام درد آبله چنــدین کتـــاب زد

مجبورشد که لب به ترک‌های لب نهد
از جام لب بر لب ساقی شراب زد

طوفان آتش دل دریایی اش ولی
وقتی نشست ولوله شد آفتاب زد

جان داد آخر و همه گفتند طفلکی
خوابش نمی‌گرفت، خودش را به خواب زد

اکنون نوبت به شعری از حبیب الله چایچیان (حِسان) می‌رسد:

قربان اشک دیده و این دُر فشانی‌ات
ای جان فدای محنت و رنج نهانی‌ات

از لحن دلنشین تو قلبم گرفته شد
دیگر نماند صبرم از این نغمه خوانی ات

شب مات و اختران همگی غرقه در سکوت
تا بشنوند زمزمه ی آسمانی ات

چون ماه آسمان که نیاسوده لحظه ای
بگذشته در مدار سفر زندگانی ات

رنجی که از خزان یتیمی کشیده ای
پیدا بود ز رنگ رخ ارغوانی ات

ای روشن از فروغ تو ویران سرای شام
چون شمع، آتشم مزن از خوش زبانی ات

 بودی امید که از سفر آید پدر، ولی
جز غم نبود حاصل این خوش گمانی ات

چون مژده دادیم که حسین از سفر رسید
دردا نبود جر غم دل، مژدگانی ات

دادی تو جان و بوسه گرفتی ز روی باب
قربان جان فشانی و این مهربانی ات

و اما در شعر علیرضا لک، حضرت رقیه (س) به شب قدر تشبیه شده است:

 لیله ی قدرم و تنها سحرش را دارم
پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم

دختر شاهم و اما فقط از این دنیا
پای زخمی شده و چشم ترش را دارم

خواستم پر بزنم زود به یادم آمد
من از آن بال فقط چند پرش را دارم

بزند یا نزند فرق ندارد شلاق
طاقت سختی هر درد سرش را دارم

شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم
نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم

سرزده آمده مهمان و در این استقبال
گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم

زیر قولش نزده عمه ببین بالَش را
گفت باشد تو برو! دور و برش را دارم

آن همه حامی من بود ولی از این راه
به تنم ضربه ی چندین نفرش را دارم

من نگویم چه شده چون خبرش را داری
تو نگو از لب خونین خبرش را دارم

عمه باید بروم وقت خداحافظی است
نگرانم نشوی! همسفرش را دارم

محمد سهرابی از شاعرانی است که چندین شعر درباره حضرت رقیه (س) دارد. او در چند بیت یکی از این اشعار و از زبان نازدانه امام حسین (ع)، چنین می سراید:

نائب گرفته ام که کشد آه جای من
آه مرا نسیم سحرها کشیده اند

این قوم بسته اند به ناخن حنای عید
ناخن ز بس به روی جگرها کشیده اند

پوشیدنی نمانده برایم به غیر چشم
هر چیز را که بود به سرها کشیده اند

سنگین تر است از همه ی بار کائنات
نازی که دختران ز پدرها کشیده اند

نقش تو را به نوک سنانها کشانده اند
نقشه برای من به گذرها کشیده اند

و شعر دوم هم عاشقانه دیگری است از این دختر و پدر که با آن، این گفتار را به پایان می آوریم:

خبر آمد که ز معشوق خبر می آید
ره گشایید که یارم ز سفر می آید

کاش می شد که ببافند کمی مویم را
آب و آئینه بیارید پدر می آید

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی
نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد
غالبا درد به دنبال جگر می آید

راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست
سر که آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم
نیم عمامه از آن بهر تو در می آید

به کسی ربط ندارد که تو را می بوسم
غیر من از پس کار تو که بر می آید؟

راستی! هست به یادت دم چادر گفتی
دختر من! به تو چادر چقدر می آید

انتهای پیام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *